در حرم...
شب اول را تصمیم گرفته بودم در حرم بمانم.
اعراب چقدر توجه آدم را به خود جلب می کردند.با قیافه های نه چندان زیبا داشتی به پیوند خواهر و
برادری فکر می کردی که تو را با آن ها عضو یک خانواده کرده. خانواده بزرگ اسلام.احساس می کردی
چقدر دوستشان می داری.
یکیشان از جا که بلند شد "یا حکیم عمر"ی گفت.ناخودآگاه برگشتی و چپ و چپ نگاهش کردی ولی
بعدتر رفتی در "داستان سیستان" امیرخانی و یادت آمد "سنی و شیعه" گفتن ها و دشمن و تفرقه و...
و ذهنت نزدیکتر رفت "و ان تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم..."...
حالا صبح شده بود.به نظر لبنانی می آمدند.با تمام سوز دعای فرج را می خواندند.آن یکی از عربستان
آمده بود حوزه بخواند.فارسی بلد نبود و دست و پا شکسته چیزهایی می گفت.مصمم بود. می گفت به
خاطر امام زمان آمده حوزه بخواند.فارسی یاد گرفتن برایش مثل آب خوردن بود در برابر امام زمانش...
کم کم داشت ته دلت خالی می شد...کم کم بغضت داشت می شکست...دلت می خواست زار بزنی...
...
اصلا این سفر چیز دیگری بود...
شاید نظیرش زیاد دیده باشید اما آیا تا به حال با خودتان فکر کرده اید،
که ما دچار یک جور رکود و عادت شده ایم؟...
آیا گاهی با دیدن این صحنه ها ته دلتان خالی نمی شود که کوتاهی کرده اید؟...